هزاره گی

عکس ها و شعر های هزاره گی

ارسطو فيلسوف يوناني

ارسطو فيلسوف يوناني

ارسطو در سال 384 پيش از ميلاد در شهر استاگيرا واقع در مقدونيه كه در 300 كيلومتري شمال آتن قرار دارد، به دنيا آمد. پدر او دوست و پزشك پادشاه مقدونيه، جد اسكندر مقدوني بود. ارسطو در جواني براي تحصيل در آكادمي افلاطون، راهي آتن شد و توسط  او، عقل مجسم (Nous) آكادمي نام گرفت. وي پس از مرگ افلاطون، آكادمي را ترك نموده، به آسياي صغير رفت و در آنجا با  دختر يك خانواده ثروتمند و پر نفوذ ازدواج كرد. بعد از مدت نه چندان طولاني، فيليپ پادشاه مقدونيه، ارسطو را براي آموزش فرزندش اسكندر به دربار خود دعوت نمود. زماني كه اسكندر 13 ساله بود، ارسطو شروع به تربيت وي كرد و حدود 12 سال به اين كار مشغول بود، پس از آن به آتن رفت و مدرسه خود را با نام «لوكيون» بنا نهاد. برخلاف آكادمي افلاطون كه در آن بيشترين تاكيد بر رياضيات، سياست و فلسفه نظري بود، در لوكيون به پژوهش هايي در مورد زيست شناسي، روان شناسي، اخلاق، هنر و شعر نيز پرداخته مي شد. شواهد نشان مي دهد كه در اين مقطع زماني، ارسطو از حمايت هاي همه جانبه و فراوان اسكندر برخوردار بوده است؛ به طوري كه با كمك هاي او موفق به تاسيس اولين باغ وحش تاريخ شد.

با مرگ اسكندر در سال 323 پ. م، آتني ها برعليه حكومت مقدوني شورش كردند. ارسطو نيز از اثرات اين شورش در امان نماند. در اين زمان، يكي از روحانيون آتن برعليه ارسطو شكايت كرد كه او منكر تاثير صدقه و قرباني است. بدين ترتيب، ارسطو مجبور به فرار از آتن  گرديد تا مانع جنايت دوم آتنيان برضد فلسفه شود و يك سال بعد از اين واقعه، در سن 63 سالگي درگذشت.

بيشتر آثار به جا مانده از ارسطو، كتب مدون گردآوري شده توسط خود او نيست؛ بلكه جزوات درسي است كه شاگردانش تهيه كرده اند. سبك نوشتن او برخلاف افلاطون، فاقد آراستگي هاي ادبي است. آثار ارسطو تمام علوم يونان باستان به غير از رياضيات را شامل مي شود. وي برخي از شاخه هاي علوم را، تقريباً براي اولين بار در تاريخ بشر، به شكلي جدي و مدون مورد توجه و بررسي قرار داده است.

با دقت در تمام فعاليتهاي ارسطو، اشتياق عجيب وي به مشاهده گري دنيا و تفسير آن مشاهدات آشكار مي گردد. ارسطو بر خلاف استادش، تلاشي در به پرواز درآوردن پرنده ذهن نمي كرد و ترجيح مي داد با نوعي واقع گرايي، خوب ببيند و سپس مشاهداتش را با وضع قوانين دقيقي مورد بررسي قرار دهد. او با جرأت تمام، اين گونه مشاهدات و تفسير آن بر اساس قوانين مشخص را به تمام شاخه هاي علم تعميم مي داد. از اين رو، هنگام مطالعه ارسطو با نجوم ارسطو، زيست شناسي ارسطو، روانشناسي ارسطو، سياست ارسطو و..... مواجه مي شويم. اگرچه تا به امروز اكثر نظريات ارسطو در علوم طبيعي، از جمله مركزيت كره زمين، تفاوتهاي  فيزيولوژيك زن و مرد يا رد نظريه اتمي دموكريتوس و سقوط اجسام به زمين با سرعتهاي متفاوت بر اساس وزن و برخي نظريات ديگر رد شده ، اما تقسيم بندي علوم ارسطو و حتي بعضي از نوشته هاي او در زمينه علوم طبيعي تا هزاران سال در تاريخ بشري تاثير به جا گذاشته است. همين موضوع باعث شده تا اين ادعا مطرح شود كه نظريات ارسطو پيشرفت علوم را هزار سالي به عقب انداخته است.

مهمترين مبحثي كه هنگام مطالعه ارسطو با آن مواجه مي شويم، نه فقط  مشاهدات او، بلكه شيوه تفسير و استنتاجي است كه او براي اين مشاهدات و در مجموع ، براي تفكر وضع كرده است. در واقع، در ميان مطالب مطروحه از سوي ارسطو، مطلبي كه كمتر از همه مورد دستبرد زمان واقع شده، همان منطق ارسطو است. مهمترين اثر ارسطو در منطق، ارغنون (Organon) است كه شامل پنج بخش مقولات (Categories)، تعبيرات (On Interpretation)، تحليل (Analytics)- كه خود شامل دو بخش است- مي باشد.

ارسطو تمام علوم را در دايره فلسفه مي داند. او دانش بشري را به سه بخش عمده فلسفه نظري، فلسفه عملي و فلسفه ادبي تقسيم مي كند. فلسفه ادبي شامل مواردي همچون شعر، ادبيات، سخنراني و چيزهايي نظير اين است. فلسفه عملي هم دربرگيرنده مواردي نظير اخلاق، سياست و اقتصاد مي باشد. او فلسفه نظري را نيز به سه بخش عمده تقسيم مي كند : 1- علوم طبيعي نظير فيزيك و زيست شناسي 2- رياضيات 3 - فلسفه، متافيزيك و خداشناسي .

همانطور كه گفته شد، مشهورترين كارهاي ارسطو در علوم طبيعي ، اشتباهات علمي اوست. قسمت دوم فلسفه نظري او رياضيات است كه به علت عدم علاقه، چندان وارد موضوع نمي شود. قسمت سوم فلسفه نظري ارسطو كه بيشتر موضوع مورد بحث ماست، فلسفه متافيزيك اوست .

ارسطو در اين مبحث معرفت شناسي با استادش افلاطون موافق است كه آگاهي و علم بر كليات تعلق مي گيرد و نه بر عالم محسوسات كه همان عالم جزييات است. افلاطون عقيده داشت كه اين كليات يا به عبارت ديگر مثالها هستند كه تشكيل عالم واقعي را مي دهند و محسوسات ما غير واقعي و در واقع پرتوي از عالم مثال هستند. اختلاف ارسطو با افلاطون از همين جا شروع مي شود. ارسطو بر خلاف استاد معتقد است كه اين كليات و مثالها فقط ذهني هستند و وجود خارجي ندارند. به عبارت ديگر، بر خلاف افلاطون كه ديدي آبژكتيو دارد، ارسطو از نگرشي سابژكتيو نسبت به اين موضوع برخوردار است. شايد بتوان اين اختلاف را به خلق و خوي اين دو متفكر نسبت داد. ارسطو فاقد شور و هيجان افلاطون در خيال پردازي و پرواز ذهن است، اما در عوض مشاهده گري حرفه اي است كه بيشترين بهره را از حواس خود مي برد.

ارسطو با مشاهده يك شيء در جهان، دو تفسير از آن ارايه مي دهد :  يكي تفسيري كه به حالت بالقوه اش مربوط مي شود و ديگري كه به حالت بالفعل آن مرتبط است. براي مثال، از نظر او، يك دانه بالقوه يك گياه كامل است. زماني كه اين قوه به فعليت درآمد، به گونه اي بالفعل تبديل به يك گياه مي شود. يا اينكه، خاك بالقوه مي تواند كوزه باشد و با تبديل شدن به كوزه، اين قوه به فعليت در مي آيد.

به نظر ارسطو، براي دگرگوني هايي كه در اطراف ما رخ مي دهد، چهار علت اوليه وجود دارد : 1- علت مادي (Material Cause) 2- علت صوري (Formal Cause) 3- علت سومي كه ذكر مي كند، علت فاعلي يا محركه (Efficient Cause) است، كه اين امر اسباب تغيير را فراهم مي آورد، مانند نقش نجار در تبديل چوب به صندلي . 4- آخرين دليل بروز تغييرات، علت غايي (Final Cause) است.

ارسطو نيز مانند افلاطون، ولي به گونه اي ديگر، وجود را داراي سلسه مراتب مي داند و باز مانند او در سلسله مراتبش دچار نوعي كمال گرايي به شيوه اي متفاوت از افلاطون مي شود. براي مثال، او به سلسه مراتبي از جماد - نبات - حيوان - انسان معتقد است كه  در هر مرحله از اين سلسله مراتب، وجود كمال مي يابد و به درجه بالاتري صعود مي كند.

به عقيده ارسطو، وجه تمايز و برتري انسان نسبت به حيوان، عقل اوست؛ پس عقلانيت يكي از بالاترين درجات كمال است. در رده بندي ارسطو، عقل مجرد و صرف - كه كاملاً  در حالت صورت و فعل است، نه به شكل ماده و هيولي- در رأس قرار دارد.

خداي ارسطو هم خالق جهان نيست، بلكه محرك اوليه جهان است. زيرا ارسطو مانند بسياري از يونانيان باستان به وجود جهاني ازلي و ابدي معتقد است. او در اين باره مي گويد : « اين خدا، خدايي نيست كه جهان را مستقيماً و به وسيله نيروهاي خاصي بچرخاند، خدا جهان را به شيوه اي مي گرداند كه معشوقي عاشقش را».

پس خداي ارسطو شخصاً هيچ گونه دخالتي در امور دنياي ما نمي كند و نظاره گري صرف (مانند خود ارسطو!!!) مي باشد. تنها منظره اي كه مي بيند، فقط خود اوست، زيرا نظاره بر اين جهان ناقص، موجب نقص او هم مي شود؛ در حاليكه كه او كمال مطلق است.

در فلسفه اخلاق ارسطو كه متاثر از فلسفه نظري اوست، خير و سعادت هر موجود در غايتي است كه براي او معين شده است. از آن جايي كه كمال انسان در عقلانيت مشخص شده، پس خوشبختي و سعادت انسان در زندگي مبتني بر عقلانيت است. به عقيده ارسطو، عقلانيت چنين حكم مي كند كه فضيلت اخلاقي در امري باشد كه حد وسط و تعادل در آن رعايت شده باشد. از اين رو، ارسطو به انتخاب شجاعت ميان تهور و ترس و نيز اقتصاد ميان بخل و اسراف و...... توصيه مي كند.

ارسطو در سياست نيز راه وسط را دنبال مي كند و از سويي به مخالفت با دموكراسي بر مي خيزد. دموكراسي بر اين اصل استوار است كه همه مردم با هم برابرند، در حاليكه به اعتقاد او اصلاً اينطور نيست و در اين نوع حكومت، ارباب بر برده، مرد بر زن، اشراف بر عامه مردم و ... برتري دارد. در ضمن، چون در دموكراسي حكومت به دست عامه مي افتد و عامه مردم را مي توان به راحتي فريب داد، پس امكان سقوط و اضمحلال اين نوع حكومت زياد است. در نظر ارسطو، با اينكه حكومت آريستوكراسي (اشرافي) در كل نسبت به دموكراسي ارجحيت دارد؛ اما داراي معايب خاص خود نيز مي باشد. زيرا معمولاً منجر به استبداد يا حكومت پول و ثروت بر مردم مي شود. پيشنهاد ارسطو، تركيبي از اين دو نوع حكومت يا در واقع حد واسطي ميان آنهاست؛ بدين شكل كه مثلاً گروهي از مردمان برتر(احتمالا گروهي از اشراف)، با هم به اداره كشور بپردازند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:49  توسط هزاره گی  | 

جابر بن حیان

جابر  بن حیان

ابو موسی، جابر بن حیان، کیمیاگر برجستهٔ شیعه، در سال صد ه.ش به قولی در شهرتوس از توابع خراسان زاده‌شد. مدت کوتاهی پس از تولدش، پدر او که یک داروساز شناخته شده و پیرو مذهب شیعه بود، به دلیل نقشی که در بر اندازی حکومت داشت، دستگیر شد و به قتل رسید. جابر به نوشته‌های باقی مانده از پدرش علاقه مند شد و به ادامهٔ حرفهٔ او پرداخت. او با شوق و علاقه به یادگیری علوم دیگر نیز می‌پرداخت. همین، سبب هجرت او از ایران به عراق شد. گر چه بعضی‌ها گفته‌ا‌ند که جابر در محضر امام ششم شیعیانعلم‌آموزی کرده است اما تحقیقات نشان داده است که این امر غیر ممکن بوده است کتاب‌ها و رسالات متعدد جابر، سال‌ها بعد از او، توجه کیمیاگران اروپایی را به خود جلب کرد. آن‌ها این کتاب‌ها را به زبان لاتین ترجمه کردند و سال‌ها از آن به عنوان منبع معتبری استفاده می‌کردند. به گفتهٔ آن‌ها، این کتاب‌ها تاثیر عمیقی بر تغییر و تصحیح دیدگاه کیمیاگران غربی گذاشته‌است. عاقبت، جابر بن حیان، در سال صد و نود و چهار ه.ش (۸۱۵ میلادی) در شهر کوفهٔ عراق چشم از جهان فروبست. به اتفاق پژوهشگران بر این باورند که صفت کوفی که در روایات بسیاری به دنبال نام جابر آمده‌است، نشانگر زادگاه او نیست، بلکه حاکی از آن است که وی مدتی در کوفه اقامت داشته‌است.

منزلت جابر در علم شیمی

جابر نخستین شیمیدان ایرانی است. وی اولین کسی است که به علم شیمی شهرت و آوازه بخشید و بی‌تردید نخستین مسلمانی است که شایستگی کسب عنوان شیمیدان را دارد. بعضی عقیده بر این دارند که وی عرب بوده اما اینطور نبوده‌است. ظاهراً همین بلندی مقام، پرآوازگی و دانش عظیم او موجب شده‌است که بعضی او را مورد قدردانی و ستایش و بعضی دیگر مورد حسادت و کینه‌توزی خود قراردهند.

اکسیر و عقیده جابر درباره آن

عقیده براین بود همچنان که طبیعت می‌تواند اشیا را به یکدیگر تبدیل کند، مانند تبدیل خاک و آب به گیاه و تبدیل گیاه به موم و عسل به‌وسیله زنبور عسل و تبدیل قلع به نقره در زیر زمین و … کیمیاگر نیز می‌تواند با تقلید از طبیعت و استفاده از تجربه‌ها و آزمایشها همان کار طبیعت را در مدت زمانی کوتاهتر انجام دهد. اما کیمیاگر برای اینکه بتواند یک شیء را به شیء دیگر تبدیل کند، به‌وسیله‌ای نیازمند است که اصطلاحا آن را اکسیر می‌نامند.

اکسیر در علم کمیا، به منزله دارو در علم پزشکی است. جابر اکسیر را که از آن در کارهای کیمیایی خود استفاده می‌کرد، ازانواع موجودات سه گانه (فلزات، حیوانات و گیاهان) به دست می‌آورد. او خود، در این زمینه می‌گوید: هفت نوع اکسیر وجود دارد:

  • اکسیر فلزی: اکسیر بدست آمده از فلزات.
  • اکسیر حیوانی: اکسیر بدست آمده از حیوانات.
  • اکسیر گیاهی: اکسیر بدست آمده از گیاهان.
  • اکسیر حیوانی - گیاهی: اکسیر بدست آمده ازامتزاج مواد حیوانی و گیاهی.
  • اکسیر فلزی - گیاهی: اکسیر بدست آمده از امتزاج موادفلزی و گیاهی.
  • اکسیر فلزی - حیوانی: اکسیر بدست آمده از امتزاج مواد فلزی و حیوانی.
  • اکسیر فلزی - حیوانی - گیاهی: اکسیر بدست آمده از امتزاج مواد فلزی و گیاهی و حیوانی.

 

عقیده جابر درباره فلزات

فلزات اصلی هفت تاست: طلا، نقره، مس، آهن، سرب، جیوه و قلع

این فلزات به تعبیر جابر قانون صنعت را تشکیل می‌دهند. به عبارت دیگر قوانین علم کیمیا بر این هفت فلز استوار است. با این حال، خود این کانی‌ها از ترکیب دو کانی اساسی، یعنی گوگرد و جیوه بوجود می‌آیند که به نسبتهای مختلف، در دل زمین، باهم ترکیب می‌شوند. بنابراین، تفاوت میان فلزات هفتگانه تنها یک تفاوت عرضی وجود دارد نه جوهری که محصول تفاوت نسبت ترکیب گوگرد و جیوه در آن است. اما طبیعت هر یک از گوگرد و جیوه تابع دو عامل زمینی و زمانی است. به عبارت دیگر، تفاوت خاک زمینی که این دو کانی در آن بوجود می‌آیند و همچنین تفاوت وضعیت کواکب به هنگام پیدایش آنها موجب می‌شود که طبیعت گوگرد و یا جیوه تفاوت پیدا کند.

تعریف جابر از بعضی فلزات و تبدیل آنها

  • قلع

دارای چهار طبع است. ظاهر آن، سرد و تر و نرم و باطنش گرم و خشک و سخت … پس هرگاه صفات ظاهر قلع به درون آن برده شود و صفات باطنی آن به بیرون آورده شود، ظاهرش خشک و در نتیجه قلع به آهن تبدیل می‌شود.

  • آهن

از چهار طبع پدید آمده‌است که از میان آنها، دو طبع، یعنی حرارت و خشکی شدید به ظاهر آن اختصاص دارد و دو طبع دیگر یعنی برودت و رطوبت به باطن آن. ظاهر آن، سخت و باطن آن نرم است. ظاهر هیچ جسمی به سختی ظاهر آن نیست. همچنین نرمی باطن آن به اندازه سختی ظاهرش است. از میان فلزات جیوه مانند آهن است. زیرا ظاهر آن آهن و باطن آن جیوه‌است.

  • طلا

ظاهر آن گرم و تر و باطنش سرد و خشک است. پس جمیع اجسام (فلزات) را به این طبع برگردان. چون طبعی معتدل است.

  • زهره(=مس)

گرم و خشک است ولی خشکی آن از خشکی آهن کمتر است زیرا طبع اصلی مس، همچون طلا، گرم و تر بوده‌است اما در آمدن خشکی بر آن، آن را فاسد کرده‌است. لذا با از میان بردن خشکی، مس به طبع اولیه خود برمی‌گردد.

  • جیوه

طبع ظاهری آن سرد و تر و نرم و طبع باطنی‌اش گرم و خشک و سخت است. بنابراین ظاهر آن، همان جیوه و باطنش آهن است. برای آن که جیوه را به اصل آن یعنی طلا برگردانی، ابتدا باید آن را به نقره تبدیل کنی.

  • نقره

اصل نخست آن، طلا است ولی با غلبه طبایع برودت و یبوست، طلا به درون منتقل شده‌است و در نتیجه ظاهر فلز، نقره و باطن آن طلا گردیده‌است. بنابراین اگر بخواهی آن را به اصلش یعنی طلا برگردانی، برودت آن را به درون انتقال ده، حرارت آن آشکار می‌شود. سپس خشکی آن را به درون منتقل کن، در نتیجه، رطوبت آشکار و نقره تبدیل به طلا می‌شود.

دستاوردها

نوآوری انواع گوناگونی از وسایل آزمایشگاهی، از جمله عنبیق به اسم او ثبت شده‌است. کشف مواد شیمیایی متعددی همچون هیدرو کلریک اسید، نیتریک اسید، تیزاب (مخلوطی از دو اسید یاد شده که از جمله اندک موادی است که طلا را در خود حل می‌کند)، سیتریک اسید (جوهر لیمو) و استیک اسید (جوهر سرکه)، همچنین معرفی فرایندهای تبلور و تقطیر که هر دو سنگ بنای شیمی امروزی به شمار می‌آیند، از جمله یافته‌های اوست. او همچنین یافته‌های دیگری دربارهٔ روش‌های استخراج و خالص سازی طلا، جلوگیری از زنگ زدن آهن، حکاکی روی طلا، رنگرزی و نم ناپذیر کردن پارچه‌ها و تجزیهٔ مواد شیمیایی ارائه داد. از جمله اختراع‌های دیگر او، قلم نوری است. قلمی که جوهر آن در تاریکی نیز نور می‌دهد. (احتمالاً با استفاده از خاصیت فسفر سانس این اختراع را انجام داده‌است.) در آخر، بذر دسته بندی امروزی عنصر‌ها به فلز و نافلز را می‌توان در دست نوشته‌های وی یافت.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:47  توسط هزاره گی  | 

حکیم فردوسی

حکیم فردوسی

حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است. 

فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. 


همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت. 


چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد. 


او خود می گوبد: 


بسی رنج بردم بدین سال سی 
عجم زنده کردم بدین پارسی 
پی افکندم از نظم کاخی بلند 
که از باد و باران نیابد گزند 
بناهای آباد گردد خراب 
ز باران و از تابش آفتاب
 

فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد. 

اَلا ای برآورده چرخ بلند 
چه داری به پیری مرا مستمند 
چو بودم جوان برترم داشتی 
به پیری مرا خوار بگذاشتی 
به جای عنانم عصا داد سال 
پراکنده شد مال و برگشت حال

بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. 

اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. 

علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. 

عضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد. 

ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند. 

به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست". 

گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت. 

تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند. 

فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:45  توسط هزاره گی  | 

محمد فرخی

محمد فرخی 

شاعرانی که بر سر عقیده جان باخته باشند در قلمرو ادبیات فارسی انگشت شمارند. محمد فرخی یزدی یکی از آنهاست که به سال ۱۳۰۶ ه.ق در یزد متولد گردید. 
فرخی استعداد شعری و جوهر اعتراض را از همان ایام تحصیل در کار و کردار خود آشکار کرد و به سبب شعری که سروده بود از مدرسه اخراج شد. دیوان سعدی و مسعود سعد سلمان همدم جوانی او بود. به ویژه سعدی طبع شعر او را شکوفا ساخت. در همان آغاز جوانی سر از حزب دموکرات یزد در آورد و به گناه شعری در ستایش آزادی ساخته بود, ضیغم الدوله قشقایی حاکم یزد لبهای وی را دوخت و به زندانش افکند. فرخی با دهان دوخته بر دیوار زندان نوشت:
به نگردد اگر عمر طی من و ضیغم الدوله و ملک ری
به زندان ار شد مر بخت یار برآرم از آن بختیاری دمار

سه چهار سالی از امضای مشروطیت می گذشت که به تهران رفت و یک سال بعد از انتشار روزنامه طوفان همت گماشت و طی مقالات آتشین و انتقادآمیز به جنگ استبداد و بی قانونی رفت. در دوره هفتم مجلس مردم یزد او را به وکالت برگزیدند و فرخی جزو جناح اقلیت مجلس با هیأت حاکمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان را که تعطیل شده بود, بار دیگر منتشر ساخت که باز به حکم دولت توقیف شد و فرخی تحت فشار قرار گرفت تا آنکه ناگزیر شد ایران را ترک کند و از راه مسکو به برلن برود.
فرخی در سال ۱۳۱۲ش. به تهران بازگشت و در کنار دیگر آزادی خواهان. با قرارداد۱۹۱۹ وثوق الدوله به مخالفت برخاست. یک بار در زندگی سیاسی خود از سوء قصد جان سالم به در برد, یک بار هم در زندان دست به خودکشی زد اما به این کار توفیق نیافت, تا اینکه در سال ۱۳۱۸ش. در زندان به طرز فجیعی با تزریق آمپول هوا به قتل رسید.
غیر از مقاله های سیاسی آتشین, از فرخی دیوان مختصری حاوی غزلیات و رباعیات او برجاست که چندین بار در تهران چاپ شده است. گیرایی شعر او از عشقی و عارف و حتی نسیم شمال کمتر ولی از لحاظ اجتماعی پرارزش است. او بیشتر غزلسراست. محتوای غزل او نه عشق و عواطف شخصی بلکه سیاست و مسائل حاد اجتماعی است, فرخی سوسیالیست مآب و طرفدار کارگر و رنجبر است. مایه اصلی شعرش همان مسائلی است که سید شرف الدین, عارف, عشقی و بهار طرح کرده اند. او در عصر خود تنها شاعری بود که جهان بینی ثابت داشت و سرانجام بر سر همین امر هم جان باخت.
این سرود آزادی از فروخی است.

جان فدای آزادی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود زجان شستم از آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را می روم به پای سر در قفای آزادی
در محیط ظوفانزای, ماهرانه در جنگست ناخدای استبداد با خدای آزادی
دامن محبت را گز کنی زخون رنگین می توان تو را گفتن پیشوای آزادی
فرخی زجان و دل می کند در این محفل دل نثار استقلال جان فدای آزادی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:44  توسط هزاره گی  | 

ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکی

ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکی

بزرگترین و مشهورترین شاعر دوره سامانی، ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکی، از اهالی رودک از قرای سمرقند بود. وی نخستین شاعر مهم زبان دری و در حقیقت پدر شعر دری محسوب می شود و کسانی که پیش از او بفارسی شعر گفته اند اشعارشان زیاد نبوده و از حیث روانی و استحکام نیز بپای اشعار رودکی نمیرسیده است.
با وجود اینکه بعضی از کسانی که درباره زندگی این شاعر نوشته اند اساساً به نابینائی او اشاره نکرده اند؛ اما نویسندگان زیادی چه آنهایی که بزمان رودکی نزدیک بوده اند و چه آنهایی که بعدها در این مورد نوشته اند، در اینمورد صراحت دارند. هر چند تشبیهات و توصیفات دقیق و لطیفی که در اشعار رودکی هست انسان را در کوری او دچار تردید میکند، لیکن در نابینائی او نباید مردد بود. حتی بنا بر نظر محققان، اینکه وی کور مادرزاد بوده مسلم شده است.
در مورد قدرت حافظه او گفته اند که در هشت سالگی تمام قرآن را از بر داشت و در این سن به شعر گفتن پرداخت و معانی دقیق میگفت. آوازی خوش و دلکش داشت و بسبب داشتن صدای خوب به نوازندگی پرداخت و از شخصی بنام بختیار که استاد موسیقی بود نواختن بربط را آموخت و در آن مهارت زیادی کسب کرد.
وقتی رودکی به دربار امیر نصر بن احمد سامانی راه یافت مورد تشویق و اکرام قرار گرفت و این پادشاه که شیفته ذوق و قریحه او شده بود، هدایای فراوان و مال بسیار به او بخشید و او را آسوده و توانگر کرد. رودکی نیز گذشته از قصاید بسیاری که در ستایش امیر گفت کتاب کلیله و دمنه و چند داستان دیگر را به فرمان او بشعر درآورد.
رودکی شاعری بزرگ و پرمایه بود و نه فقط شاعران معاصر او بلکه اکثر شاعرانی که بعد از او آمدند نیز بفضل و برتری او اقرار کرده اند و او را سلطان شاعران و استاد شاعران می شمرده اند. گذشته از این، از حیث مقدار شعر نیز شاعران دیگر بپای او نمیرسیدند.
از آثار بجا مانده چنین بر می آید که اشعار او صد دفتر می شده و یکی از شاعران قرن ششم ادعا کرده است که اشعار او را شمرده و آنرا از یک میلیون و سیصد هزار بیت هم افزون دیده است. شاید این رقم خالی از مبالغه نباشد؛ اما افسوس که از اشعار بسیار این شاعر اکنون به اندازه هزار بیت هم باقی نمانده است.
رودکی شاعری توانا و دارای طبعی سرشار بوده است؛ در وصف احوال و مناظر قدرت عجیبی نشان داده است و تشبیهات و توصیفات دقیقی در اشعار خود بکار برده است، و بعضی از نویسندگان بهمین علت گفته اند که شاعر در قسمت اول عمر خود بینا بوده است.
گذشته از شاعری رودکی در نواختن چنگ و بربط نیز مهارت تمام داشته و ظاهراً در مجالس امیر نصر و رجال دولت سامانی بسبب همین ذوق و هنر خویش عزت و حرمت بسیار پیدا کرده است.

وفات رودکی بسال 329 هجری قمری اتفاق افتاده است.

مشهور است که سخن او در امیر تأثیر بسیار داشته و ابوالفضل بلعمی وزیر معروف نیز در عرب و عجم برای او نظیری نمی شناخته است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:43  توسط هزاره گی  | 

نادر شاه افشار

نادر شاه افشار

زندگینامه و بیوگرافی مختصری نادر شاه افشار 
نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی  است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد .

نادر شاه افشار در حال حاضر یکی از دو پادشاه محبوب گذشتگان ایران است نام او و کورش هخامنشی دل ایرانیان را گرم و به شوق می آورد . اندیشمند میهن پرست کشورمان(( ارد بزرگ )) در مورد نادر شاه افشار می گوید : او توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود .

در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :

نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .


نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر شاه افشار : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم  .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:41  توسط هزاره گی  | 

حسین بلخی

حسین بلخی

ابوالحسن شهید بن حسین بلخی از برجسته ترین دانشمندان، متکلمان و شاعران دوره سامانی است که به فارسی و عربی شعر میگفته است. از آنچه درباره وی نوشته شده است، چنین بر می آید که اغلب اوقات مشغول مطالعه و خواندن کتاب بوده است.
در جوامع الحکایات عوفی که در سال 630 هجری قمری تألیف شده، چنین نقل شده است که: "شهید شاعر روزی نشسته بود و کتابی میخواند، جاهلی نزدیک او آمد و سلام کرد و گفت: خواجه تنها نشسته ای؛ گفت اکنون تنها شدم که تو آمدی." شهید در مسائل فلسفی صاحب نظر بوده است و در اینگونه مباحث بین او و محمد ذکریا رازی مذاکراتی هم روی داده است.
شهید در غزل سرائی شهرت داشته و خط نیز خوب می نوشته است. از اشعار او مقدار زیادی باقی نیست، اما از آنچه باقی مانده است میتوان بر وسعت فکر و قدرت قریحه او پی برد.
شهید با رودکی معاصر و ظاهراً معاشر بوده است، اما پیش از رودکی بسال 325 هجری قمری درگذشته است. رودکی در مرثیه او قطعه مشهور و لطیف زیر را سروده است.

کاروان شهید رفت از پیش

وان ما رفته گیر و می اندیش

از شمار دو چشم یک تن کم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:40  توسط هزاره گی  | 

خودسازی چیست؟

خودسازی چیست؟

موضوع اصلی خود سازی در مباحث اخلاقی و به طور کلی، موضوع اصلی دین، روح و بعد معنوی انسان است، نه بدن مادی او؛ زیرا این وظیفه علوم زیستی و طبیعی است که در مورد ساختار و کیفیت، رشد، بیماری های بدن و درمان آنها مطالعه و تحقیق نمایند. بدن، در این میدان، صرفا به عنوان ابزاری تحت اختیار و فرمان روح به کار گرفته می شود.
اگر انسان بعد مجرد و روح نداشت، چندان به دین نیاز مند نمی شد، بدن انسان مادی است وبرای رفع نیازها یش به دانش تجربی و طبیعی نیاز دارد، اینگونه دانش در خود طبیعت یافت می شود و آدمی قادر است با ابزار حس ، مقایسه، آزمایش و علوم دانشگاهی، به رفع نیازهای دانشی خویش بپردازد ، ولی روح انسان مجرد است و سامان دادن به حیات مجرد روحانی انسان، نیاز به دانش و بینش معنوی دارد، اینگونه آگاهی، با ابزار طبیعی تحصیل نمی شود و نیازمند به عقل، وحی و ابزار فرا طبیعی است.
دین، در اصل، تامین کننده نیازهای بینشی و دانشی انسان در زندگی معنوی و فرا طبیعی او است، اگر چه اکنون که آدمی با طبیعت در آمیخته است، به نیازهای طبیعی او نیز، به طبع بعد مجرد، پرداخته شده است .


دین و خود اصیل انسان به هم پیوندی عمیق دارند، دین: یعنی یاد خدا بودن ، همان چیزی که بعد معنوی انسان به وسیله آن به تعالی و کمال می رسد و دین گریزی چیزی جز فرار از خود نیست، بی توجهی به دین و یاد خدا، در حقیقت، بی توجهی به خویشتن خویش است.
یاد خدا هم آغوش یاد خود است و یاد خود حقیقی، یاد خداوند را در پی دارد ، کسی که خدا را به فراموشی سپارد ، خود را فراموش کرده و فراموشی خود، مستلزم از یاد بردن خداوند و معبود هستی است. قرآن کریم می فرماید: ولا تکونوا کالذین نسوالله فانسیهم انفسهم. و مانند آنانی مباشید که خدای را به فراموشی سپردند، پس در نتیجه خویش را فراموش کردند. (حشر، 19) و در روایات فراوانی آمده است که : من عرف نفسه فقد عرف ربه.

معنای خود سازی: برای فهم معنا و مفهوم خود سازی لازم است ابتدا تصور درستی از خود داشته باشیم. هویت واحد انسانی در ابتدای تکوین و نشو و نمو چیزی جز استعداد نیست، انسان از این دیدگاه، مجموعه ای از توانایی ها و استعدادهای فراوانی است که در طول زندگی باید به فعلیت و شکوفایی برسند.
بنابراین خود سازی؛ یعنی فراهم آوردن زمینه برای پرورش استداد های درونی خود و به ظهور و فعلیت رساندن امکانات بالقوه ای که خدای متعال در فطرت انسان قرار داده است.
در این راستا زندگی هم یعنی فرصتی برای به ظهور رساندن استعداد های انسانی و شکوفا شدن سرشت آدمی از طریق خود سازی و پرستش آزادانه خداوند ( عبادت احرار).
به عبارت دیگر خود سازی مجموعه فعالیت های اصلاحی و سازنده ای است که انسان به صورت منظم و برنامه ریزی شده بر روی نفس خود اعمال می نماید تا در نتیجه آن به کمال حقیقی نایل و از لذت سعادت در دنیا و آخرت بر خوددار گردد.
انسانیت انسان مانند هسته ای است که باید شکوفا و بارور گردد. به طور مثال یک هسته خرما را در نظر بگیرید ، این هسته استعداد تبدیل شدن به درخت و میوه خرما را در درون خود دارد ، در صورت فراهم بودن شرایط و زمینه مناسب، استعداد درونی اش به فعلیت می رسد و دانه به درخت خرما و سپس به میوه شیرین تبدیل خواهد شد.
خدای متعال در انسان نیز استعداد برخورداری از کمال و رسیدن به اوج قله انسانیت و سعادت را بودیعت نهاده است، استعدادی که در طی یک برنامه ریزی دقیق و جذب و انجذاب مناسب تربیتی شکوفا خواهد شد.
منظور از خود سازی و به طور کلی پرداختن به خویش، شکل دادن و جهت بخشی به فعالیت های حیاتی و تصحیح و تقویت انگیزه ها ، در نظر گرفتن مقصد نهایی و سو گیری فعالیتها برای قرب به خداوند است. ( به سوی خود سازی، ص21)
توضیح بیشتر اینکه:
روح انسان نیز یک حقیقت احدی صرف نیست، بعد معنوی انسان دارای مراتب و شئونی است که هر یک کارکرد مشخصی در ساخت شخصیت انسان دارند. همچنین روابطی که میان شئون روح انسان برقرار است، روابطی بسیار دقیق و در خور تامل فراوان است.
بحث راجع به "روح"، شئون روح؛ یعنی "عقل"، "نفس" و "قلب" و همچنین "روابط" میان آنها، مربوط به بحث خود شناسی و انسان شناسی است و از حوصله بحث فعلی خارج است. آنجه در این بحث اهمیت دارد توجه به این معنی است که اولا موضوع خود سازی، هر سه حوزه روح انسان است و ثانیا با توجه به روابط بسیار پیچیده و عمیقی که میان شئون روح هست، هر سه حوزه باید طی یک فرایند بسیار حساب شده، علمی و هماهنگ، ساخته و پرداخته شوند؛ زیرا شخصیت نهایی انسان حاصل رشد و شکوفایی هماهنگ این نیروها است.
اشکال: در این طرح نفس یکی از ابعاد روح انسان معرفی شده در حالی که در قرآن کریم واژه نفس در مورد تمام بعد مجرد انسان بکار رفته است، مانند این آیه که خدای تعالی در آن می فرماید: (و نفس و ما سویها، فألهمها فجورها و تقویها، قد أفلح من زکیها ،و قد خاب من دسیها) یعنی قسم به نفس و روح و حقیقت انسان و آنکه نفس انسانى را تسویه نمود و فجور و تقواى آن رابه آن الهام کرد، کسى نجات یافته و به فلاح مى‏رسد که همین نفس را تزکیه کند و بى گمان کسى ضرر مى‏کند و به خسران مى‏رسد که نفس و یا روح خود را آلوده کرده و حقیقت خود را تضییع بگرداند. (الشمس، از آیه 8 تا 10)
یا این آیه که می فرماید: (علیکم انفسکم) بر شما باد که به نفس خود توجه کنید .( ) که مراد از نفس، تمام خود معنوی انسان است.
پاسخ: از مجموع آموزه های آیوی، روایی و منابع اخلاق اسلامی برمی آید که واژه نفس در صورتی که به تنهایی یا در قبال بدن، استعمال شود، مصداق آن، تمام بعد مجرد انسان است، ولی هنگامی که در کنار عقل و قلب به کار رود، به شان خاصی از روح انسان اشاره می کند که مستقیما در ارتباط با بدن و طبیعت انسان قرار دارد، در این صورت با عقل و قلب متفاوت خواهد بود.
بنابراین موضوع خود سازی تمام شئون روح انسان را در بر می گیرد، یعنی هم باید در این مباحث در باره پرورش عقل انسان راه کار نظری و عملی ارائه شود، هم روش تعدیل نفس مورد بحث و بررسی قرار گیرد و هم به راهکار عملی احیاء دل اشاره گردد.
البته همانگونه که اشارت رفت، بدن هم نقش ابزاری خود را خواهد داشت و از این جهت خارج از حیطه کار اخلاقی نخواهد بود.
به عبارت دیگر، اگر چه معتقدیم که انسان دارای جسم و روح و دو ساحتی است و روح انسان نیز به لحاظ کارکردهای متفاوتی که دارد، دارای ابعاد و شئون مختلفی است و در مقایسه این دو بعد، اصالت با روح و بعد مجرد انسان است، در عین حال فراموش نمی کنیم که انسان، دست کم تا هنگامی که در این دنیا بسر می برد قابل تجزیه نیست و از وحدت حقیقی برخوردار است.
خصوصا در بحث خود سازی توجه به این نکته کاملا ضروری می نماید که بدانیم جسم و روح انسان هرگز به صورت دو حقیقت از هم تفکیک شده تصور نمی شود، بدن و روح دو حقیقت در هم تنیده هستند که تاثیر های فراوانی بر هم می گذارند و در ارتباط با هم رشد می کنند .
انسان اگر چه بقایش پس از مرگ، روحانی می باشد، ولی حدوثش در این جهان جسمانی است و حتی پس از مرگ نیز از داشتن نوعی بدن بی نیاز نیست.
بر این اساس، اصل این پرسش که موضوع خود شناسی خود جسمانی است یا خود روحانی صحیح نمی باشد؛ زیرا مشعر به تفکیک است و تفکیک انسان به دو جزء کاملا مجزا و پرداختن به آنها به صورت مستقل شدنی نیست.
در بسیاری از کتب اخلاق و خود سازی متاسفانه این تصور وجود دارد که موضوع خود سازی تنها خود معنوی انسان است و به همین دلیل در نوع مطالب و راهکارهایی که ارائه می شود از بدن و خود طبیعی و نوع تاثیر گذاری آن بر بعد معنوی، غفلت شده است. انسان یک موجود یکپارچه است و باید جسم و روح او به صورت موزون و در رابطه باهم مورد تربیت و سازندگی قرار بگیرد تا کل این فرایند کارکرد مناسب خود را بیابد و انسان در طی سلوک خود به اهداف نهایی دین و کمال انسانی برسد.
از این بالاتر راه سلوک عملی انسان با تربیت و تعدیل نفس که با بدن و طبیعت انسان مرتبط است، آغاز میشود، اگر کسی موفق نشود که نفس و بدن خود را در ابتدای راه تعدیل نماید، هرگز در ادامه راه سلوک و خود سازی موفق نخواهد شد. آنکه گفته عقل سالم در بدن سالم است، حرفش به این نکته اشاره دارد که اگر می خواهی عقل سالم و رشد یافته داشته باشی، باید مواظب سلامتی بدن خود نیز باشی. اگر بدن انسان مریض و رنجور شود، انسان آزادی خود را در اندیشه و عمل از دست خواهد داد و نخواهد توانست آنچنان که باید بیندیشد و تا اوج معنویت و خدایی شدن، پرواز نماید.
بدن ابزار و مرکب راهواری است که باید سالک الی الله بر آن بنشیند و با کمک آن به ریاضت نفس بپردازد و روح خود را به تعالی برساند، کسی که بدن سالم و قوی ندارد، توان حرکت به سوی خدا را نیز نخواهد داشت، اگر چه اصل حرکت روحانی و معنوی است.
خود سازی به معنی متوقف ساختن فعالیت ها و توصیه به اینکه انسان فقط به روح خود بپردازد و با عزلت نشینی و گوشه گیری فعالیت های اجتماعی خود را متوقف نماید نیست، غرض از این بحث آن است که بدانیم چگونه کوشش های علمی و عملی خود را تنظیم نماییم و آنها را به چه سویی سوق دهیم تا در رسیدن به کمال حقیقی و فلاح و رستگاری موثر باشند.
در دیدگاه عرفان اسلامی که انسان به مظهر خدا تعریف می شود، نیز این تذکار وجود دارد که مظهریت انسان، اگر چه کامل است، ولی در بدو حرکت سلوکی، در اغلب موارد به صورت استعداد ناشکفته در او نهفته است؛ بنابراین تمامی برنامه های سلوکی در عرفان عملی نیز به منظور فعلیت بخشیدن و شکوفا نمودن استعداد های بی نظیر انسانی و الهی، سامان یافته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 12:55  توسط هزاره گی  | 

مفهوم سياست و علوم انسانى

مفهوم سياست و علوم انسانى

مفهوم سياست، مانند هر مفهوم ديگر در علوم انسانى، هم از حيث قلمرو و هم از حيث موضوع، مفهوم پيچيده و مشكلى است. از طرفى هدف از تعريف يك پريده، اين است كه يك علم با مباحث علم ديگر آميخته نگردد و نيز اگر از مفهومى بحث مى شود، معلوم گردد كه از آن، چه برداشتى در نظر است تا بنابر تعريفى كه مورد اتفاق نظر است، بحث نمود و به نتيجه رسيد. بنابراين جهت شفاف شدن مفهوم سياست، در ابتدا تعريف لغوى و سپس تعريف اصطلاحى آن را از ديدگاه دانشمندان علم سياست و فلسفه سياسى ارايه خواهيم كرد. لغت شناسان براى واژه سياست معانى بسيارى ذكر كرده اند كه عبارتند از: «رعيت دارى، پاس داشتن ملك، تدبير، عقوبت، رياست، داورى، تنبيه و...» نظريه پردازان تعاريف زيادى از سياست كرده اند كه آنها را به دو دسته ديدگاه انديشمندان غربى و ديدگاه انديشمندان اسلامى تقسيم كرده ايم. اصولا در باب سياست اسلامى اين سوال مطرح است كه آيا سياست با دين ارتباط دارد يا خير. در جواب اين سوال، نخست بايد تعريف دقيقى از دين ارايه كرد تا بتوان بر مبناى آن، قلمرو و ميزان دخالت دين در حوزه سياست را مشخص نمود. علامه طباطبايى در كتاب الميزان تعريفى از دين ارايه نموده است كه عبارت از آن روش مخصوصى در زندگى است كه صلاح دنيا را به طورى كه موافق كمال اخروى و حيات دايمى حقيقى باشد، تامين نمايد. پس در شريعت بايد قانون هايى وجود داشته باشد كه روش زندگى را به اندازه احتياج روشن سازد. بنابراين، دين روش مخصوصى در زندگى است كه صلاح دنيا را به طورى كه موافق كمال اخروى و حيات دايمى حقيقى باشد، تامين مى نمايد. پس دين عامل اصلى و اوليه وحدت، يگانگى، اجتماعى شدن و اجتماعى ماندن انسان است كه زاده وحى مى باشد؛ علاوه بر آن كه آشنايى اندكى با زبان قرآن كافى است تا دريابيم كه اسلام از تبيين مسايل سياسى و اجتماعى فروگذار نكرده است و در حيطه قوانين مدنى، جزايى، بين المللى و نيز درباره عبادت ها و اخلاق فردى، بسيار سخن گفته است و براى زندگى خانوادگى، ازدواج، تربيت فرزند، تجارت و معاملات نيز حكم و دستورالعمل دارد. همان گونه گفته شد، سياست يعنى در اتخاذ تدابيرى جهت اداره جامعه انسانى و هدايت آن به سوى تعالى. اكنون با توجه به مفهوم دين وسياست، به خوبى مى توان دريافت كه در اسلام رابطه منطقى و ماهوى است و اين دو، لازم و ملزوم يكديگرند و جدايى ناپذير مى باشند؛ زيرا اولاً، احكام و مقررات دين، تمامى شئون زندگى انسان را در برمى گيرد و از آنجايى كه راهنمايى و هدايت انسان از جانب خداوند همه جانبه و فراگير است، سعادت واقعى آدمى نيز به كار گرفتن كليه احكام و دستورات الهى است؛ ثانيا، از نظر رابطه، رابطه سياست اسلامى و دين، رابطه جز و كل است؛ يعنى دين داراى احكام و دستورهاى بسيارى است كه بخشى از آنها مربوط به مسايل وموضوعات سياسى است، مانند حج و نماز جمعه؛ ثالثا، پيامبران يعنى آورندگان دين براى هدايت بشر، خود حكومت تشكيل داده و رهبرى انسانى بايد بهترين روش را در نظر گرفت و نيز با اتخاذ اين تدابير مبتنى بر اين باشد تا روش زندگى را به انسان نشان دهد. در جهان بينى توحيدى، جهان از يك مشيت حكيمانه، پديد آمده است و نظام هستى نيز براساس خير، جود، رحمت و رساندن موجودات به كمالات شايسته آنها استوار شده است. جهان بينى توحيدى، جهانى را تصوير مى كند كه تك قطبى و تك محورى است و ماهيتى از اولين «انالله» به سوى اويى «انا اليه راجعون» دارد. نظام موجود، نظام احسن و اكمل است و موجودات جهان با نظامى هماهنگ به يك سو و به يك طرف يك مركز تكامل در حركتند. آفرينش هيچ موجودى عبث، بيهوده و بدون هدف نيست، چرا كه خداوند عادل و حكيم است و افعال او همگى خوب و پسنديده و مشتمل بر مصلحت و حكمت مى باشد. از ديدگاه سياست اسلامى، ماهيت انسان همان هسته باطنى او است كه فطرت ناميده مى شود و نقش اصلى و محورى در تنظيم حيات انسانى و به كارگيرى قواى عقلانى و تجربى و استمرار از كلام و حيانى ايفا مى كند. فطرت به عنوان جوهره انسان، اصول و ارزش هاى انسانى را به صورت ثابت و پايدار در طول زمان حفظ مى كند و با گستردگى همه جانبه اش، دغدغه و مخاطره انسان را به نسبت به جوانب شناخته شده و ناشناخته دنيوى، اخروى، محدود و نامحدود حياتش، همواره زنده نگه مى دارد. جامعه به عنوان كل مركب از افراد، هويت و ماهيتى متناسب با افراد كسب مى كند و صرف نظر از مختصات زمانى و جغرافياى فرد فرد انسان ها، ماهيت و هويت شايع و همگانى افراد است كه در فرايندى پيچيده در اجتماع انسانى به هم گره مى خورد و ماهيت جامعه انسانى را شكل مى دهد. از اين رو، هر تبيينى از ماهيت انسان مستقيما در تبيين ماهيت جامعه تاثير مى گذارد و ماهيت جامعه را متناسب و متناظر با ماهيت تبيين شده براى افراد به تصوير مى كشد. در نگرش اسلامى، از آنجا كه هر فرد به سوى توسعه جنبه هاى فطرى خود بيش از هر امر ديگرى گام برمى دارد، هويت و ماهيت جامعه اسلامى بر مبناى دو عنصر «هدايت» و «عدالت» شكل مى گيرد و همين دو عنصر است كه روح اصلى جامعه اسلامى را مى سازد و رفتار اجتماعى انسان ها را سامان مى دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 10:46  توسط هزاره گی  | 

زندگی چقدر سخت است

زندگی چقدر سخت است:

 

روزهای درد بود رنج بود غم بود کشتار بود خون بود

جور و جفا بودهمه گی از خاطر یک لقمه نان دوان دوان بود.

در آن زمان یک خانواده سه نفری در قریه به کارو بارش مشغول بود. که مادرش همرای دو پسرش بود 

نام پسرانش شاولی و شاوزیر بود. بعد از چند مدت شاولی در ایران رفت و بعد از چند سال در افغانستان برگشت اما بدبختانه به دست خالی. در این وقت یکی دیگر از عربستان آمد مادر شاولی که این را دید و رفت آن حاجی را دید که همرای پول و پیسه آمده بود. همرا با رسیدن این حاجی جنگ و درگیری به اوج خود رسید که مادر شاولی به پسرش میگفت تو رفتی با دست خالی آمدی رو و آبروی ما را ریختاندی حتا یک جوره پیراهن برای خود هم نیاوردی از این قیسم آمدن که هیچ نمی آمدی بهتر بود. هر روز جنگ می کرد. در این زمان آن پسر ناکام اقدام کرد که کارو بار پیدا کند رفت یک دوکان زرگری باز کرد که روزگارش تا یک حد خوب شد. اما در این وقت مادرش باز به خونجیگری دست زد. و آن پسرش را نگزاشت که یک ثانیه آرام بنیشیند و کمی خوش حال باشد. پسرش بسیار کوشش کرد که زنده گی اش را سروصورت دهد. در حالی که زندگی اش هر روز خوب شده میرفت. انسان باید شکر گزار باشد. در این وقت که مادرش دید بازم دلش آرام نگرفت. پسرش را مجبور کرد که از زندگی اش بگزرد. روزی یک نفر دیگر از بازار طرف خانه روان شد فکر کرد همرای شاولی بیاید خانه رفت در دوکان دید که شاولی خودکشی کرده است در داخل دوکانش. چرا این پسر جوان خودکشی کرد؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 13:42  توسط هزاره گی  | 

آتیشی سوزان

1-      پیشمو شودوم: پشیمان شدم

2-      کوتل لومو: کوتل لومان ( لومان نام منطقه ایست در ولسوالی جاغوری)

3-      اَلَی : عزیزم  ***  آتیم : پدرم

4-      بیری نه: عروس میسازد *** ماره : من را

5-      دیل مه نیه دزو: دلم نیست به او ( دوستش ندارم)

6-      قد گیم دیل مه : با آرمان های دلم

7-      کوتیوبار : اندوهگین،  غمبار

8-      پاسی بخت : ازدواج کردن *** ریی نه : روان میکند ( در خانه بخت روان کردن)

9-      بَلِه : بالای ***   امباغ : چند زنی (4-1) که یک شوهر مشترک داشته باشند، امباق همدیگر نامیده میشوند

10-   ابغی مه : کاکایم، عمویم

11-   سر از ما کیته یه : سر من بزرگتر است

12-   یگو وخت مینگیرنوم : یگان وقت میبینم

13-   بابی مه : پدر کلانم

14-   گَلَه : مقدار پول نقد که فامیل  عروس در زمان ازدواج دختر و دامادشان از داماد یا فامیل پسر اخذ میکند و در عوض عروس باخود در خانه شوهر جهاز میبرد.

15-   بَییُو : پروتمند، پولدار

16-   شیربا : شیربها *** لاته پیرو : چادر و  پیراهن

17-   قنجیغیم : همرایم، با من *** اَید نکد : مشوره نکرد، نگفت

18-   یک تُره : یک کلمه، یک حرف

19-   بَل کد : بلند کرد مثل یک شی، بالا کرد

20-   بلده : برای *** خانه بیرو : خانه خراب، یا مردی که یک بار زندگی مشترک اش از هم پاشیده بنابر هر دلیلی که باشد.

مسلمانا! مایوم  1  چو مورغِ بریان


که میسوزم دَ اِی 2  آتیشی سوزان


گرفتند گَلَه وُ بر من خریدند


یک دنیا درد وُ داغ، یک عمر گریان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 18:5  توسط هزاره گی  | 

شیشتو: نشستن

1-       دیدوو خانودو : نوع آوازخوانی سنتی هزاره گی که بیشتر بین هزاره های ولسوالی جاغوری مروج است.

2-  شیشتو: نشستن

3- نیی نوگُله: نیی (گوشه، پنهانی) نوگُله: نوع شال سر که استفاده ازان در هزارجات معمول است

4- نوربندی: زیبایی

5- دیلیم توخته نکد: دلم طاقت نکرد  *** دَ بانه: به بهانه

6- جَلَگ وَری : یک نظر در یک چشم به هم زدن    7-  دیدِه خو: یار خود را

8-  توخ کیدوم: دیدم  *** حیرو: حیران  9- مایی تابو: ماهی تابان

10-  موسخیندی کد: لبخند زد *** سونیم: به طرفم *** چیم: چشم

11- بسه: بار دیگر، بازهم *** وُویم: اشکم *** چو بارو: مثل باران

تکیه کیدوم گوشِه قَلایِ دیده 1


گردونِ کیلُ و چیم دَ رایِ دیده 2 


موره مِیه 3  یکریز 4 ، از پیشِ چیم مه


خندایِ ناب، گلِ سیمایِ دیده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 17:58  توسط هزاره گی  | 

دیستا کی

دیستا کی قد بشہ دہ پای نمیرسہدہ مخسد گائی کس بے سای نمیرسہرا و منزیل دہ کس مالوم نباشہاگہ سفر کنہ دہ جای نمیرس
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 17:49  توسط هزاره گی  | 

شعر بسیار زیبای هزاره گی

او بیرار بیا بشینیم روی د روی

                       یک گبه ما موگویوم دوتوبوگوی

بشینیم پگ مو راز دیل کنی

                      چاره یی ازی غمی سبیل کنی

او بیرار گوذشته ها ر شور ندی

                      تیغ ده دیست آدمای کور ندی

بید که دوریله ی مردم نکنی

                     بید که دیگه را رَ گوم نکنی

بید که بسم آشار آشار کنی

                    رای خوره پولغو کده اوار کنی

بی تفاق کارای مو سامو نموشه

                        رنج صد ساله مو تامو نموشه

ازره بیسود و دایزنگی نیه

                      جاغوری و لعل و دایکندی نیه

 ازره کابل و هرات و مزار

                   پگ شی از یک رگ و جو پگ شی بیرار

ازره د هر کجا د هر گولی زیمی

                   پگ شی آیت خانده و بیرار دینی

بید که عقل و هوش خوره جنگ بیدیی

                 جواب قولوخ زنه قد سنگ بیدیی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:28  توسط هزاره گی  | 

یکی از آهنگ های صفدر توکلی

گپای یار که نیمه  شاو میایه 

                                           آتش واری ده جانم تو میاره

هر آنچه میکنم ارام بیگرم 

                                          گزیدن عقربش کی خاو میایه

هر آنچه میکنم ارام بیگرم 

                                          گزیدن عقربش کی خاو میایه

به یادش میتپم پهلو به پهلو

به یادش میتپم پهلو به پهلو

                                         که گویی سیل غم از نو میایه   

                                         که گویی سیل غم از نو میایه

گپای یار که نیمه شاو میایه

                                        آتش واری ده جانم تو میاره

هر آنچه میکنم ارام بیگرم 

                                          گزیدن عقربش کی خاو میایه  

                                         گزیدن عقربش کی خاو میایه

 خیالش پیش چشم در شب تار

خیالش پیش چشم در شب تار 

                                         که پرسی از نو ماتم میایه

                                         که پرسی از نو ماتم میایه

گپای یار که نیمه شاو میایه 

                                        آتش واری ده جانم تو میاره

هر آنچه میکنم ارام بیگرم 

                                        گزیدن عقربش کی خاو میایه

                                        گزیدن عقربش کی خاو میایه

به صدها غمزه ونازوک ریشوه

                                        دلم را میکنه جوجو میایه

گپای یار که نیمه شاو میایه 

                                        آتش واری ده جانم تو میاره

هر آنچه میکنم ارام بیگرم 

                                         گزیدن عقربش کی خاو میایه

                                         گزیدن عقربش کی خاو میایه

روم خانه بسازم در لب آو

                                         ده اومیدی که یار ده آو میایه

گپای یار که نیمه شاو میایه 

                                         آتش واری ده جانم تو میاره

هر آنچه میکنم ارام بیگرم 

                                         گزیدن عقربش کی خاو میایه

                                         گزیدن عقربش کی خاو میایه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:55  توسط هزاره گی  | 

یار جان

قرود ره او کیده قورتی مونی تو

                     مره از دست غم چورتی مونی تو

اگر بوگیم که مه اشوق تو استوم

                     مره ایبد کده د.کیری مونی تو

                      ****

خداوندا دلم انگور میتیلبه

                      دو چشمانم یار مقبول میتیلبه

هنوز دیستیم ده دیستشی نرسیده 

                       برار شی از مه پول میتیلبه


+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 18:16  توسط هزاره گی  | 

عاشقی کلو شده ده ای ملک ریزی ازمو

                                    بیخی غدر شده ده عمر جوانی ازمو

دخترو چیمک مونه بچیکو دنبال مونه

                                 آردوی شی یکجای شده فرار عاشقی مونه

آتی آبی خبر نمشه از عاشقی بچه و دختر

                                  آر وقت ده سر شی قار موشه

آردوی شی موگیه دنیا ده موکراسی شده

                                  ده آغیل از مو کلو بد بختی وشه

اروسی ده انترنتی موشه

                                 کریکی آجی گو نموفامه

اگه نه آردوی شی قد باکول از نو اروسی مونه


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:12  توسط هزاره گی  | 

شعر عاشقی

دمستی خاو بودوم بیدار شودوم ما

                                   از بی زنی بیخی بیزار شودم ما

بلدی مقصد دور و دیراز خو آلی

                                  چی خوب روزه که دست ده کار شودم ما

                                *****

زمینی نرم را ماله کنی مو

                         ازی درد عاشقی ناله کنی مو

همه گی موگیه ترک یار خو کنو

                         چطور ترک گل لاله کنی مو؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:59  توسط هزاره گی  | 

شعر کوتاه

سفر دوری قلایت میکنم جان

                                  شیرین گفته صدایت میکنم جان

شیرین جان از قلا بورو بیایی

                                 سرو جان را فدایت میکنم جان

اگه تو بایی دو بیزنی یار جان

                                پیسه موگیم فدای قد و قامت تو یار جان

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:5  توسط هزاره گی  |